یکی بود یکی نبود
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی
مال تو کتاب ها و فیلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی
داستان کامل در ادامه مطلب
:: برچسبها:
پسرک ,
بد بخت ,
داستان ,
شعر ,
عکس ,
عشق ,
عاشقانه ,
:: بازدید از این مطلب : 294
|
امتیاز مطلب : 159
|
تعداد امتیازدهندگان : 41
|
مجموع امتیاز : 41